حسگر های داخلی که به کار بیفتد بیچاره ای ...!

حسگر های دائم الخــمر دیوانه...!

معنای اسارت را که القا کنند یعنی دیگر تو شده ای زامبی و باید کمی روندگان را رها کنی و دنبال یک گله بزرگ موجودات دوپا راه بروی.

این حسگر ها تو را فلج می کنند...!

اگر فلجی ات را فاکتور بگیری انگ بی عاری میخوری...انگ بی دینی...انگ انسان نبودن !

اگر هم تسلیم شوی تو می مانی و هزاران حسگر  متوقع دیگر که من هم من هم !

او چرا ؟! و من چرا نه ؟!

ازادگی پس چه معنایی دارد ؟! ازادگی بدون این اژیر های هشدار عذاب اور :|

و بعد آن گرفتگی زردپی هااااا ... !

و بعد ان چاله هایی که گیر می کنی...!

و بعد آن چاه هایی که میشود مامنت...!

و بعد ان...!

بازهم انگ می خوری...به محض گفتن من افتاده ام...جتما به خاطر ان حسگر لعنتی منتقم !

اینجاست که انگ میخوری...انگ خرافی بودن...!

و بازهم سرگردانی و بیچارگــــی !

بیخیال انگ ها میدوی...توی اسمان کلاغ میشوی...طوطی را دوست نداری !

آن پایینی ها داد می زنند:

آهـــای خبـــر دار...مستی یا هوشـــــیار ؟!

و تو بال می زنی و دور می شوی...برفک های این بالا بهتر از صد من یه غاز های گله های پایین است ... حس میکنی بهتری !

اما تا نفس عمیقت نرفته و برنگشته سقوط می کنی !

بین حلقه ی منتظر همان گله ها !

حسگر هایت دوباره کار می افتند !

تو بازهم ربط می دهی سقوطت را به علت و معلولی یکی از آن حسگرها !

گله دوباره میخندد...مسخره می کند...سرتکان می دهد و انگ می زند...!

انگ خرافی بودن...!

انگ سادگی...!

انگ ضعف...!

بلند می شوی...کنارشان می زنی...بازهم می آیند !

سنگی سفت قورت می دهی...و پشت سرش اب سردی و تمـــام !

با درد می میرند...حسگر ها را می گویم !

عقب را نگاه که کنی  باز هم هستند ....شاید نا امید....شاید با دهانی که حالا گل گرفته شده !

اما هستند و با هر قدمت دنبالت می کنند !

آن ها همیشه هستند !

اما حالا پشت سرت !


"نار تی تی "



پ.ن : وقتی  با " یک کلمه " تو پست کوتاه یکی نوشتنت میاد...بیخیال مشغولیات !