۱۸ مطلب با موضوع «ادبــی نوشت هــا» ثبت شده است

چالش نوا نگـار !


سلام.

سومین پست امروزمـــــه میدونم :))

ولی به دعوت نسیم جــانم و چون امشب شب اخره فک کنم ،اومدم :)بعضی از اهنگاشو قبلا شنیده بودم :)

پـــس خلف وعـــده نیست :)


"آهنـــگ ششمــــی"


Theme_From_The_Mermaid_Chair



شنیده ام امشب حوالی صفر عاشقی، دور شمع دیگری پروانه می شوی...

برای کس دیگری می سوزی و برای کس دیگری می میری...

کلاغ  صادق هنوز هم پیدا می شود.

خواستم بگویم...

بوی تنت انگار سالهاست با شعله هایم خاکستر شده.

دل تنگی میدانی چیست ؟! من دلتنگ آن بوی خاکستر شده ام !

دل تنگم و سلول هایم مظلومانه گوشه ای در حال احتضارند.

لاقل بیا و یک بار دورم بچرخ...یک بار برایم بسوز...یک بار برایم بمیر !

بویت که دوباره حوالــــی ام گـرم گرفت؛ برو...!

پیش هر شعله ای که خیال می کنی "زیادی" از من گرم تر است...!



"نارتی تی "




پ.ن: چون دیگه اخراست و اونایی که من تا حدی میشناختمم شرکت کردن و اونای دیگــــه ام اهل این قرتی بازیا نیستن که بیان و


بنویســـن پس کسیو نمیتونم دعوت کــــــنم :)  


پ.ن2: داشتم فکـــر میکردم این متنو میدادم قبل گذاشتن نسیم با صدای خودش بخونه بعد بزااارم اینجـــا :) اع :( حیف شد :))


  • نار تی تی
  • پنجشنبه ۱۹ مهر ۹۷

یک گیجی گیــج !


حسگر های داخلی که به کار بیفتد بیچاره ای ...!

حسگر های دائم الخــمر دیوانه...!

معنای اسارت را که القا کنند یعنی دیگر تو شده ای زامبی و باید کمی روندگان را رها کنی و دنبال یک گله بزرگ موجودات دوپا راه بروی.

این حسگر ها تو را فلج می کنند...!

اگر فلجی ات را فاکتور بگیری انگ بی عاری میخوری...انگ بی دینی...انگ انسان نبودن !

اگر هم تسلیم شوی تو می مانی و هزاران حسگر  متوقع دیگر که من هم من هم !

او چرا ؟! و من چرا نه ؟!

ازادگی پس چه معنایی دارد ؟! ازادگی بدون این اژیر های هشدار عذاب اور :|

و بعد آن گرفتگی زردپی هااااا ... !

و بعد ان چاله هایی که گیر می کنی...!

و بعد آن چاه هایی که میشود مامنت...!

و بعد ان...!

بازهم انگ می خوری...به محض گفتن من افتاده ام...جتما به خاطر ان حسگر لعنتی منتقم !

اینجاست که انگ میخوری...انگ خرافی بودن...!

و بازهم سرگردانی و بیچارگــــی !

بیخیال انگ ها میدوی...توی اسمان کلاغ میشوی...طوطی را دوست نداری !

آن پایینی ها داد می زنند:

آهـــای خبـــر دار...مستی یا هوشـــــیار ؟!

و تو بال می زنی و دور می شوی...برفک های این بالا بهتر از صد من یه غاز های گله های پایین است ... حس میکنی بهتری !

اما تا نفس عمیقت نرفته و برنگشته سقوط می کنی !

بین حلقه ی منتظر همان گله ها !

حسگر هایت دوباره کار می افتند !

تو بازهم ربط می دهی سقوطت را به علت و معلولی یکی از آن حسگرها !

گله دوباره میخندد...مسخره می کند...سرتکان می دهد و انگ می زند...!

انگ خرافی بودن...!

انگ سادگی...!

انگ ضعف...!

بلند می شوی...کنارشان می زنی...بازهم می آیند !

سنگی سفت قورت می دهی...و پشت سرش اب سردی و تمـــام !

با درد می میرند...حسگر ها را می گویم !

عقب را نگاه که کنی  باز هم هستند ....شاید نا امید....شاید با دهانی که حالا گل گرفته شده !

اما هستند و با هر قدمت دنبالت می کنند !

آن ها همیشه هستند !

اما حالا پشت سرت !


"نار تی تی "



پ.ن : وقتی  با " یک کلمه " تو پست کوتاه یکی نوشتنت میاد...بیخیال مشغولیات !







  • نار تی تی
  • پنجشنبه ۱۹ مهر ۹۷

دختر دایی ناتنی پدر ... !


سیاست چیز عجیبیــــست ... !


می دانی چرا؟! چون یک ادم با سیاست برایمان قطعا جذاب تر از یک ادم ظاهر و باطن یکی است ! سیاست ته ته اش هم که ارامش و

سکون بیاورد...ته ته اش هم که جذابیت چشم و چال کور کننده ای داشته باشد...بازهم جایی میان دلت  را از خاکستری شدن دور و

اطرافت می سوزاند...یعنی قشنگ می سوزانــــد هــــا !


تو که نمی دانی...قبل تر ها که بچه بودم می شد لقب یک انسان سیاستمدار را به من داد...درست برعکس حالا !

آن موقع ها دختر دایی ناتنی پدرم که هم سن و سال دختر عمه نفرت انگیزم بود برایم زیادی زشت بود اما جذاب ! :|

شاید جذاب از این نظر که ان موقع ها با دیدن هر ادم بزرگتری سعی در جلب توجه اش داشتم...به هر حال یک مردادی بودم و اوهم

مستثناا نبـــود !


توی خانه ی پدربزرگم به ف"دختر عمه نفرت انگیزم " گفتم که وای چقدر این دختر دایی ناتنی پدرم زیبا و مهربانست ! :|

الان دارم لبخند می زنم :) آن موقع ها می دانستم دختر عمه فضولی دارم :)

خصلتی که بعد از سال ها فقط و فقط شوری اش بیشتر شد! گفتم نگو! با چهره ای که پیروزی در ان شیطانی موج می زد رفت و گفت.

در دل خندیدم !

و دختر عمه فضولم در ظاهر پیروز میدان مبارزه با دختر بچه ای شد که همیشه به او حسادت می کرد.


دختر دایی ناتنی  با ان صورت زیادی زشت و خال روی دماغش بعد از شنیدن حرف زیادی تماشایی بود. و صد در صد قیافه مظلوم و

به ظاهر معترض من !


می دانی به این می گویند سیاست !

و سیاست ان جایی زشت می شود که لبخند دختر دایی ناتنی  روبه روی صورتت چه چه بزند و فاز غرور بردارد.

وای که چه تراژدی می شود!

خدا به خیر کــــند !



یک عدد نارتی تی و خاطره ای در 6 سالگی :)



پ.ن: و کودکـــــی :)


  • نار تی تی
  • چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷

شاخ و برگ


او می آید و در من جوانه می زند...


قلاب می کند و شاخ و برگ، بزرگ می کند...


سبز می شود و رنگ من خنثی را هم رنگ شاخ و برگ هایش می کند...


فقط می خندم !


بی انکه حواسم برود پای ریشه های خشک شده ای که مرا بنده کرده است ... !




پ.ن : :/ همـــین و هزاران عذر از مکتب غرور !!!






  • نار تی تی
  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷

پشیمانی


پشیمانی حس کثیفی است... آن هم برای یک موجود دوپای کثیف تر !


پیشیمانی را نباید المثنی میکردند...پشیمانی فقط باید میخورد پشت قباله ان حس مطلق و بس...!


دیگران با چه امیدی به خود میگیرند نمی دانم...


شاید حس می کنند می شوند جزو ملاکین بی چون و چرای جهان...!


مسخره های بیچاره !


موجودات دوپای مغرور بی انصاف...چسبناک های زندگی !


حضورتان درد دارد و من پای تنهاییم بایستم سنگین ترم...


از شعاع یک کیلومتری تان بوی تعفن می آید...


بوی او قطعا ترجیح دارد...


پس بروید به فراموشی ابدی...!



"نارتی تی "



پ.ن: و خرابی نبایــد ها ... !


پ.ن2: منم و امید و روحیه جنگندگی...!



  • نار تی تی
  • شنبه ۳۱ شهریور ۹۷

قیمت ادم ها ... !


بعضی آدم‌ها جلد زرکوب دارند...

بعضی جلدِ ضخیم و بعضی نازک ...

بعضی آدم‌ها ترجمه شده اند ...

بعضی از آدم‌ها تجدید چاپ می‌شوند...

و بعضی از آدم‌ها توقیف...

و بعضی از آدم‌ها فتوکپی آدم‌های دیگرند...

بعضی از آدم‌ها تیتر دارند ، فهرست دارند.

و روی پیشانی بعضی از آدم‌ها نوشته‌اند :«حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است ! »

بعضی از آدم‌ها قیمت روی جلد دارند...

بعضی از آدم‌ها با چند درصد تخفیف به فروش می‌رسند...

و بعضی از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمی‌شوند...

بعضی از آدم‌ها را باید جلد گرفت...

بعضی از آدم‌ها نمایشنامه‌اند و در چند پرده نوشته می‌شوند...

بعضی از آدم‌ها خط خوردگی دارند...

بعضی از آدم‌ها غلط چاپی دارند...

بعضی از آدم‌ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط‌های زیادی !

از روی بعضی از آدم‌ها باید مشق نوشت...

از روی بعضی از آدم‌ها باید جریمه نوشت...

و با بعضی از آدم‌ها هیچ‌وقت تکلیفمان روشن نیست...

بعضی از آدم‌ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آن‌ها را بفهمیم...

و بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده دور انداخت...

آدم ها مثل کتاب‌ها هستند... !



از کتاب بی بال پریدن / اثر#  قیصر امین پور



پ.ن: "م" به بچه های هیئتی که نذری قهوه تلخ میدادن گفت شما خیلی با کلاسینا یکیشون گفت خدا از


دهنت بشنوه :)


پ.ن2: ساعت امشب رفت عقب و من دوست دارم :) حس خوبیه :)


پ.ن3: دیشب خونه "ف" اینا که خوابیدم شب بچه "خ" هی گریه میکرد منم همینجوری باموهای شاخ شده


رفتم بالا سرش دیدم داره سکسکه میکنه گفتم بهترین فرصته انابل درونم رو نشون بدم :) هیچی موهامو


عجق وجق بود بیشتر عجق وجق کردم نصف صورتمم پوشندم رفتم بالا سر بچه نوزاد دوماهه شروع به


حرف زدن :)) هاهاها :) اخه میگن بترسونی سکسکه طرف بند میاد اما نیومد فقط عاقل اندر سفیه نگاهم کرد.


:/ حتی نترسید :/ فقط پوکر نگام کرد که یعنی این چه حرکاتیه خجالت بکش و سکسکه بعدی ... :)


پ.ن4:نمیدونم چرا حس میکنم پ.ن که مینویسم ارزش اون متن اصلی کمرنگ می شه :/


پ.ن5: این محرم هرچی که برام نداشت کلی خاطره داشت :)




  • نار تی تی
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷

رگـ ...



         این رگ ولـایــی که بزند بالا تو فقط می خواهـی بمیری...



                                               برای مردی از جنس نـور که با اراده اش تمام منور های مسجد روشن می شود !




"نار تی تی "



  • نار تی تی
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷

نور و نان


خداوند به جبرییل گفت:سفره ای پهن کن و بران کلمه عشق و هدایت بگذار


و گفت:هرکس بر سر این سفره نشیند سیر خواهد شد.


سفره خدا گسترده تر شد،از این جهان تا ان سوی هستی؛ اما ادمها امدند و رفتند؛از وسط سفره گذشتند.بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.


ادم ها گرسنه امدند و گرسنه رفتند.


اما گاهی فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت و جهان از برکت همان لقمه روشن شد.


و گاهی فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت.


و گاهی فقط گاهی،کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که اورادید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید :)



***


سفره خدا پهن است امادور ان هنوز هم چقدر خلوت است.


میکاییل نان قسمت می کند.ادم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می قاپند.


میکاییل گریه می کند و می گوید:کاش می دانستید،کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.



(عرفان نظر اهاری...پیامبری از کنار خانه ما رد شد)



پ.ن:این متن رو دوست داشتم...کلا کارهای عرفان نظر اهاری خوبن...مضمون عرفانیشون خوب تر!


پ.ن2:خواهرم داشت غر میزد من هنوز کتابام رو جلد نکردم :/ مامان چرا جلد نمیکنی؟! زهرا همه کتاباشو با اینکه دیرتر از من خرید


جلد کرد :/


مامانم: امشب مهمون داریم کلی کار دارم نمیشه بعدا.


خواهرم : اه یعنی چی الان زهرا بپرسه جلد کردی چی بگم ؟! :/


من: خب من برات جلد میکنم :)


خواهرم: تو کوچولویی اخه :)


من : من  چند سال ازت بزرگترم :/


خواهرم: :))


من : من تمام سال های مدرسه ام خودم کتابامو جلد میکردم


خواهرم: :))


من : فلفل نبین چه ریزه...


خواهرم : خب نصفشو تو جلد کن ^_^


من : :/


یعنی قدت کوتاه تر از خواهر کوچیکترت باشه جای فاصله سنی رو پـــــر میکنه؟! یعنی چی کوچولویی ؟؟؟!!


تهش میگه نصفشو خب تو جلد کــن....! عــــمرا !!!!


حالا شانسش در اومد دیلاق شد من مقصرمممممم؟!! ادم انقدر :/


هــعی :/


  • نار تی تی
  • چهارشنبه ۱۴ شهریور ۹۷

ادم های خاص


دوآدم خاص  تا به امروز در زندگی ام دیدم...


منظورم خوب بودن نیست...منظورم قطعا در چشم دیگران جذاب و کاریزماتیک نیست.


منظورم به معنای واقعی کلمه خاص بودن است...


یک دختر همسن خودم و یک شاید پیر پسر 38 ساله :)


خاص بودن ها هم فرق می کند...


یکی با افسردگی و منزوی بودن و رفتارهای سردش خاص میشود...


جوری که فکر میکنی این دختر بدون هیچ شور و انگیزه ای چطور زنده است؟!


چطور می شود انقدر منزوی زندگی را بگذراند...و به معنای واقعی کلمه منزوی !!!!


جذب او شوند پوکر فیس نگاه می کند...


بروند پوکر فیس نگاه می کند...


بخندد پوکر...


نخندند پوکر...


من سال ها قبل جذبش شده ام :)


جذب او و دیوانگی هایش...می گویند مشکل روانی دارد اما از نظر من او انسانی است فقط کمی متفاوت!


کمی به دل هر کس ننشینده...!کمی دافع هر چه انسان معمولی است!


او فقط کمی متفاوت می زند...نمیدانم...شاید هم به قول بعضی ها چرت می زند!


ولی برای من یکی سال هاست فقط خاص است و همین :)


دیوانگی است جذب ادم های خاص و دیوانه شدن ؟!


نمی دانم...شاید این هم نوعی دیوانگی است...!


وقتی برای دومین بار فردی  را دیدم که خاص تر از قبلی برایم نور بالا می زد با خودم چند لحظه ای ایستادم !


چطور می شود وقتی از فردی اکثریت جمع متنفرند تو خوشت بیاید و تاییدش کنی...؟!


جدای عقاید و مذهب و هرچه دیگر....!


خودش را تایید کنی...خاص بودن لعنتی اش را!


جایی گفتم خاص بودن وجود ندارد اما بعضی جاها عجیب وجود دارد...!


گاهی تو خودت در نزدیکی این خواص خاص می شوی...!


همین که از آن ها خوشت بیاید یعنی خاص و دیوانه شده ای!


یعنی از دست رفته ای ...!


جای تو حوالی تیمارستان منطقی تر به نظر می رسد :)


آن پیرپسر مو فرفری با موهای سیاه رنگش هم عجیب خاص است...


نبوغ بی نظیرش...آن میزان از هوش و گستردگی مغز در کنار از خودگذشتی برای خانواده و گذشتن از کلی پیشرفت ایا کار هر کسی است؟


کسی که ازدواج را جز حماقت نمی داند اما عکس دختر جوان سر لختی روی صفحه نمایش گوشی اش عجیب چشمک می زند :)


کسی که بارها ناراحتم کرد...


بارها کمکم کرد...


بارها متنفرم کرد از خودش...


اما هیچوقت فکر نکردم که او دیگر خاص نیست...او صد سال دیگر هم که بگذرد خاص می ماند...!


فردی با این میزان نبوغ و رفتار های انیشتین گونه و موهای نامرتب و مواجش تا ابد خاص می ماند...!


نماز نمی خواند اما به دور از مادیات خوش است...


راه به راه خدا خدا نمی کند...خیلی از احکام را هم زیر سوال می برد با آن منطق کج و کعله اش اما بازهم خاص است :)


دیوانه...دیوانه...دیوانه!


چند سال دیگر باید بگذرد تا ادم خاص دیگری را ببینم نمی دانم !


اما من از همه آن ها دیوانه ترم...!


مشکل دارم شاید...! که در هر جمعی از منفورترینشان خوشم میاید!


هرچه دیگران می گویند من عکسش را قبول دارم و این شاید نوعی لجبازی است؟! :)


نوعی داشتن علایق انحصاری است؟!علایقی که دیگر هیچ کس نتواند بگوید من هم دوستش دارم :))


از آن دختر جز من چه کسی خوشش می آمد؟! و جز من چه کسی از دوستی با او لذت می برد؟!


از آن پسر جز من چه کسی راضی بود؟!جز من چه کسی در اوج ناراحتی از زبان تند و تیز و بی ملاحظه اش باز هم در ذهنش تکرار


می کرد او فقط خاص است؟!


خواص هم عالمی دارند...!


دور و نزدیک ما هستند...!


همان کاریزمای لعنتی شاید باشد...!


نمی دانم...!


دلم برای هردویشان تنگ شده...!


از هردو با کدروت پنهانی جدا شدم :)


ولی دلم برایشان تنگ می شود...!


هرچند با خاص بودنشان تا مرز سکته و عذاب پیش ببرندم اما...


دلم برای همان خاص بودن ها و اذیت کردن هایشان هم تنگ می شوند...!


خواص زندگی من خوب بمانید...!


خوب؟! نه قطعا شما  خوب نیستید و خوب هم نخواهید شد :) بگذارید دیگران خوب باشند !


شما خاص بودنتان را به تاراج نبرند نعمتی است...!


فقط خاص بودنتان را !!!



پ.ن: یادگاری نوشت :))


پ.ن2:ادم های خاص دوست داشتنی حرص در ار لعنیتی کاریزماتیک دیوانه :)


پون3:داشتین از این خاص ها؟! داشتنشون سخته :) مثل ماهی لیز می خورن :) ولی لیز خوردن بزارین برن کنار معمولی ها اذیت میشن:)






  • نار تی تی
  • سه شنبه ۱۳ شهریور ۹۷

قتل...!

حس قتل دارم...

خون...مرگ...فریاد !

شاید هم چیزی شبیه به یک دیکتاتوری محض !

به یک پرزیدنت امریکایی سیاستمدار !

به ناشناخته ای عمیق و مرموز !

بی دلیل که نه...اما بی منطق...!

زیباست !

همین رویارویی نفس گیر منطق و احساس زیباست...!

قتل زیباست...

قاتل زیباتر...

مقتول اما زیادی تنفر امیر...

چیزی شبیه جغد نحس شومی که شب ها چشم هایش را مبارزه طلبانه به رخ می کشد...

باد می وزد...

ناخوشی ام اوج می گیرد و می رسد به نقطه تلاقی من و باد !

چشم هایم را از او بر می دارم...

باد زوزه می کشد...

من چشم می بندم...

گاهی یک حرف جای مقتول را عوض می کند...!

به همین سادگی...!


"نارتی تی "


پ.ن:دوست 94 ساله ام سیده :)

یه مادر شهید عزیز و دوست داشتنی و پر از نظر همه چی...

امروز چشم به راهم بود :( من بی لیاقت نرفتم دیدنش :(

سریال دانلودی لعنتی جدیدم باعث شد خواب بمونم و نتونم با پدربزرگم برم دیدنش.

ناراحتم :(

اونم هست ؟! :(

نباشه خدایا...

دفعه بعدی میرم جبران می کنم...فرصتشو بده.

پ.ن2: جاییی نرفتم امروز ولی خیلی ها برام عیدی فرستادن :)

از مال همشونم قشنگ تر برای همین سیده خانوم جیگـــر 94 سالم ام بود :)

مخلصشم خدایا...فرصت بده فقط...یه فرصت طولانی و خوب :)

  • نار تی تی
  • پنجشنبه ۸ شهریور ۹۷
زنــدگـی اتفاق نادریــســت !

که برای بــعــضی از زنــده ها می افتد !