۸ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

من و اونا !


دبیرستان که بودم شاید بشه گفت بهترین سفر عمرم رو رفتم . همــدان ! فرقش با باقی سفرها رفتن با رفقا و از طرف مدرسه بود :)

خوش گذشت...خیلی !

پنج شش نفر از بچه های مدرسه برای مسابقات حفظ و قرائت و...کشوری رفتیم همـــــدان :) هدف سفر تفریح و اینا نبود اصلا !

شاید از اون یه هفته ما فقط دوروزشو رفتیم همدان و جاهاشو گشتیم ولی عــجیب کــــیف داد :)

مشاور مدرسمونم که همرامون بود کلا مارو ول میکرد ازاد بودیــــم شدید :)

مثلا رفتیم یه جایی که آخ اسمشو یادم رفت ولی خب تفریحی بود تله کابین داشت و ایناااا ( که نمک ابرود ما هم داره :| )

اقا این خانوم مارووو ول کرد من تنهایی با دوتا از دوستام با فسقل قد تو دوم دبیرستان رفتیم تله کابین. رسیدیم بالای کوه اونجا بستنی خوردیم عکس گرفتیم...تو تله کابین با هر ننه قمری بای بای کردیم :) من جمله یه پلیس با لباس نظامی :) یه خانواده :) یه پسر تنها و مغموم که توی وی آی پی دراز کشیده بود :) که اینجا دوست دیوونم بلند شد تند براش دست تکون داد پسره فکر کرد رفیقم رو میشناسه بلند شد با ذوق و شوق دستاشو بالا پایین برد :| و من تـرکیدم از خنده :) و سعی در پندهای دوستانه نمودم :)
تله کابین رو تکون دادیم :)

سعی در باز کردن در تله کابین در زمین و هوا داشـــــتیم :)

بماند :)

برگشتیم گـــیم داشت .  بازی کردیم :) رفتیم پاساژ سوغاتی گرفتیم این مشاوره هم چنان نبود و داشت تنهایی با خودش  حال میکرد

انگار نه انگااااار ما امانتــــیم :))

گفتیم بریم ناهار بچــه ها :| یهو همینطور داشتیم سرازیری میرفتیم یه ماشین پر جنس ذکور کنارمون ایستاد :|

و ما سکته کردیم :)

بعد ما گفتیم خـــب این چرا باید با سه تا چادری کوچک دبیرستانی کار داشته باشه :|

سعی کردیم عادی باشیم :)  اقا بگو چی شد راننده سرشو از پنجره اورد بیرون و خوند:

یه توپ دارم قل قلیه سرخ و سفید و ابیه !

و هر هر دوستاش و گاز و رفـــتن و مااااااا :) ( مثلاااا خواستن شعر به ما یاد بدن بگن ما کودکان را پاس می داریم :| )

یه لحظه شوک شدیم...شـــوک ! و بعد سرخورده و نادمممم به سمت رستوران حرکت کردیم :)



پ.ن : بچه های فرزانگان و طلایه داران باهم اومده بودیم منتهی با دو تا اتوبوس جدا قطعااااا :) یه جوری تایم بندی کردن ما سوار

تله کابین میشیم اینا گیم بازی کنن وقتی ما داریم برمیگردیم اینا تازه سوار شن :) سوژه های بیچاااره :) اخه ببینین اول اینا رو اصلا

با چه هدفی اوردین بعد از این حرکتا بزنین :|


پ.ن2: این خاطره با دیدن مکان جغرافیایی دوستم تداعــــی شد :| کدوم مکان جغرافیایی ؟! بمـــــاند :) ولی نوشتن خاطرات رو هرچند

کوتاه دوست دارم :)


پ.ن3: نمیدونم میدونین یا نه که ساروی ها با بابلی ها در جـــنگ خفیفی به سر میبرن :) الان لابد میگین وا :) ولی اینجوریه :)

نفر اول تو مازندارن وقتی یه بابلی شد برو بچـــ ساری درحال سکته بودن :)) دلایلش بمــــاند :))


پ.ن4:دایی جان اومـد و منم من باب افزایش پیاز داغ پوستمو نشون دادم و اووووه کلی ادا اومدم که ای درد داره :|

یه ماچی کرد پوست داغونمو و گفت اتفاقا بهتــــــر !کسی ام نگاه نمیکنه ( با خباثت گفــــت :D )

گفتم اکی نگاه نکنه ولی چشمش افتاد کنار خیابون بالا نیاااااره :|

که گفــــت خوووووبـــه توهم نزن

و من سعی دارم توهـــم نزنم :|


پ.ن5:حس می کنم بازهم باید بگذرم ! اینا کمه برای رسیدن ! بازهم باید بدم تا بشه !


پ.ن6: مرسی از اون جیگری که گلاب رو برای پوست تاکید کــــرد :))


پ.ن7: یاعلی :)



  • نار تی تی
  • يكشنبه ۲۲ مهر ۹۷

دختر دایی ناتنی پدر ... !


سیاست چیز عجیبیــــست ... !


می دانی چرا؟! چون یک ادم با سیاست برایمان قطعا جذاب تر از یک ادم ظاهر و باطن یکی است ! سیاست ته ته اش هم که ارامش و

سکون بیاورد...ته ته اش هم که جذابیت چشم و چال کور کننده ای داشته باشد...بازهم جایی میان دلت  را از خاکستری شدن دور و

اطرافت می سوزاند...یعنی قشنگ می سوزانــــد هــــا !


تو که نمی دانی...قبل تر ها که بچه بودم می شد لقب یک انسان سیاستمدار را به من داد...درست برعکس حالا !

آن موقع ها دختر دایی ناتنی پدرم که هم سن و سال دختر عمه نفرت انگیزم بود برایم زیادی زشت بود اما جذاب ! :|

شاید جذاب از این نظر که ان موقع ها با دیدن هر ادم بزرگتری سعی در جلب توجه اش داشتم...به هر حال یک مردادی بودم و اوهم

مستثناا نبـــود !


توی خانه ی پدربزرگم به ف"دختر عمه نفرت انگیزم " گفتم که وای چقدر این دختر دایی ناتنی پدرم زیبا و مهربانست ! :|

الان دارم لبخند می زنم :) آن موقع ها می دانستم دختر عمه فضولی دارم :)

خصلتی که بعد از سال ها فقط و فقط شوری اش بیشتر شد! گفتم نگو! با چهره ای که پیروزی در ان شیطانی موج می زد رفت و گفت.

در دل خندیدم !

و دختر عمه فضولم در ظاهر پیروز میدان مبارزه با دختر بچه ای شد که همیشه به او حسادت می کرد.


دختر دایی ناتنی  با ان صورت زیادی زشت و خال روی دماغش بعد از شنیدن حرف زیادی تماشایی بود. و صد در صد قیافه مظلوم و

به ظاهر معترض من !


می دانی به این می گویند سیاست !

و سیاست ان جایی زشت می شود که لبخند دختر دایی ناتنی  روبه روی صورتت چه چه بزند و فاز غرور بردارد.

وای که چه تراژدی می شود!

خدا به خیر کــــند !



یک عدد نارتی تی و خاطره ای در 6 سالگی :)



پ.ن: و کودکـــــی :)


  • نار تی تی
  • چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷

تاکســـــــــــی


شاید مسخره به نظر بیاد که من برای راه های طولانی بلد نیستم تاکسی شهری بگیرم :/


خصوصا اونجاهایی که باید یه مسیری پیاده شی و بعد دوباره تاکسی بگیری....یعنی دو کورس تاکسی !!!


چقدر پیچیده و سخته :( بابام نمیتونست بیاد دنبالم و کار داشت فراوون...به مامی گفتم بیاد بهم دقیق یاد بده از کجا تا کجا تاکسی


بگیرم چقدر پیاده برم خب حالا از اینجا چقدر پولشــــه :)) مخشو خوردم...! و مورد تمسخر دوستامم قرار گرفتم :)


واقعا این بابا ها چقدر نعـــمتنااااا...تاکسی گرفتن خصوصا وقتی بیوفتی تو یه پیکان پروسه ی بسی عذاب اوریـــــــــــــه :/


ولی خب بیسیم خوبه :) بیسیم چارش یه زنگه...امااااا ایندفعه چون میخواستم یاد بگیرم راهوو شهری گرفتم...بد نبود :/



***


تو تاکسی نشسته بودم منتظر بودم پر شه کامل. من عقب بودم یه اقایی هم جلو...یهو دو تا پسر اومدن نشستن عقب...از این


پا درازااااای بی خاصیت که میشینن الا و بلا باید پاشوووونو تا حلق ادم باز کنن :/ خب نمیفهمم واقعا یه پنج دقیقه نمیتونی اون پاهاتو


جفت کنی بشیــــــــنی ؟!!!!!!! اه اه اه :/ یعنی این مسیر خیلی بد بود :(کیف لعنتیمم گیر کرده بود و نمیتونستم بین خودمون بزارم...


خلاصه کلی هوای خـــفه و عرق ریز و درشت و کوفت و زهرمار خجـــــالت :/ داشتم پیاده میشدم باهاش چشم تو چشم شدم :/


برادر نفـــــهم دوستم بووووووود :/



***


یه بارم تو تاکسی یه اقایی که جلو بود و صورتشم مشخص نبود پول داد به راننده و گفت برای من و این خانوم !!!


تعجب کردم و اون پیاده شد...خواستم دوباره خودش هم پول ده دیدم کیف پول تو خونه جاگذاشته شــــده !!!


فرشته :) کی بودی تو مـــــستر ؟! و سکـــته ای عجــیب و غریب !!!



***


یه بارم سواااار تاکسی شده بودممم تلفنی اما...هیچی رانندش یه چیزی خورده بود :/


باور نمیکنین؟! :)


ببین اهنگ زیادددددد....کلا اینه زوم...رانندگی قاطـــــی...دو دوی چشماااا...بعدم خواستم پیاده شم برگشت اومد نزدیک که من سریع


پیاده شدم...و به اون تاکسی تلفنی بی مصرففففففف خواستم بگم این راننده های داغونو برای چی میفرستین اما نگفتم !!!!


مامانم اما رفت گفـــت :) پسره ی بیجـــاره :)



****



و این راننده تاکسی های پیر نانازی که میگن عمو جون یا بابا جان یا دتر جان...چقدر خوبن اینا !


یکی بود هنوز یادمه :)



****


یه بارم تو یه جمعی بودمم زنگ زدم به تاکسی بیاد دنبالم توقع یه صدای پیری و خفه رو داشتم یهو یه صدای جذاب لعنتی پشت خط


اومد :/ جای براااااادریـــــــــــــــ :) هیچی گفتم ادرسو و گفت میفرستم براتون .منم اون لحظه فجـــیح رو یادم نمیره...که گفتم :


باشه قربوونت :/ وای وای وای  و نگاه اون "ر" لعنتــــــی و سوتی مننننن !!!!


یعنی چی قربونت؟! :/ وای وای وای :/ قطع که کردم با "م" خندیدیم...زیــــاد :(



****


یه راننده تاکســــی هم بود...یه پسر حدودا 25؛26 ساله...ببین گوشیش ایفن بود...ساعتشم مارک دار...قیافشـــم به کمتر از مهندس


نمیخورد...اون دقیقااا داشت جای کی کار میییکـــــرد..؟!!!! تو تو اون تاکسی چیکار میکردی اخــــه ؟!!!! :)






Related image



  • نار تی تی
  • سه شنبه ۱۰ مهر ۹۷

شاد مثل اون


به این دیالوگ توجه کنین...!


_ولش کن "س" ادم نمیــشه !

+ الهی امیـــن (با صدای بلند و نخراشیده) :/


الان این دوجمله خنده داره ؟!!!!!!  الان من که به حرفای ادمای مزخرفی مثل اینا نمیخندم عــنقم ؟!!! :/ اصلا نمیفهمم یه سری دخترا

ازدواج میکنن انقدر لوس و بی مزه میشن یا از اول همین بودن؟!

یه خل دیگه هست  چون اسفنده میگه من ازهمه کوچیکترم به سالشم کاری نداره...بعد اینم تازه نامزد کرده...میگه فقط شایان یه ماه ازم

بزرگتره میتونیم باهم زندگی کنیم :/ . بعد غش غش خنده !!!!!

یعنی چی اخـــه 0 _ 0

اوج فضاحت میشه اونجا که مادرتم پابه پاشون بخنده و شادی کنه :/ دارم روانی میشم :/ بعد تهشم بگه چی بود مثل بق کرده ها نشسته بودی

اونجا...میگم اینا به درز لای دیوارم میخندن چرت مزخرف...مثلا میخوان بگن دیگه ما خیلی جووون و شادابـــیم؟!!! شر و شیطون دوعالم

مایییممممم؟!!! مامانمم میگه : چیه مگه شادی می کنن ؟!

دیگه از اونجا دور شدم...بحث خنده نیست...که من خودم ادم خوش خنده ایم...سر یه چیز خندم بگیره کسی نمیتونه منو جمع کنه...ولی سر

چیزای بیخود و صرف خودنماییی اینکه عالم و ادمممم ببیین من خیلی شادابــــماااا :/ با طراوت تر از من نیســـتا :/

اینجاها شرمنده من نـــــیستمممم :/

شما و شادابی و جوونی و روحیه خنده رو همه رو باهم تنــــــها میزااااارم :/


good luck



پ.ن : تنفـــــس تنفــــس :) ادم چرا بعضیا رو میخواد خـفه کنه دوستان ؟! :/ اوف اوف اوف 0_0


پ.ن2: کی فکر میکرد یه روز من هالتر 15 کیلویی بزنم ؟! :) چندساله که سنگین تر از خودکار و کتاب بلند نکردم و حالاااااا :)


به به حس خوبیه این قوی شدن ماهیچه های دست و پات :)) بیخیال اون ادمااااای داغـــــان  :/



Related image



  • نار تی تی
  • دوشنبه ۲ مهر ۹۷

قیمت ادم ها ... !


بعضی آدم‌ها جلد زرکوب دارند...

بعضی جلدِ ضخیم و بعضی نازک ...

بعضی آدم‌ها ترجمه شده اند ...

بعضی از آدم‌ها تجدید چاپ می‌شوند...

و بعضی از آدم‌ها توقیف...

و بعضی از آدم‌ها فتوکپی آدم‌های دیگرند...

بعضی از آدم‌ها تیتر دارند ، فهرست دارند.

و روی پیشانی بعضی از آدم‌ها نوشته‌اند :«حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است ! »

بعضی از آدم‌ها قیمت روی جلد دارند...

بعضی از آدم‌ها با چند درصد تخفیف به فروش می‌رسند...

و بعضی از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمی‌شوند...

بعضی از آدم‌ها را باید جلد گرفت...

بعضی از آدم‌ها نمایشنامه‌اند و در چند پرده نوشته می‌شوند...

بعضی از آدم‌ها خط خوردگی دارند...

بعضی از آدم‌ها غلط چاپی دارند...

بعضی از آدم‌ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط‌های زیادی !

از روی بعضی از آدم‌ها باید مشق نوشت...

از روی بعضی از آدم‌ها باید جریمه نوشت...

و با بعضی از آدم‌ها هیچ‌وقت تکلیفمان روشن نیست...

بعضی از آدم‌ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آن‌ها را بفهمیم...

و بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده دور انداخت...

آدم ها مثل کتاب‌ها هستند... !



از کتاب بی بال پریدن / اثر#  قیصر امین پور



پ.ن: "م" به بچه های هیئتی که نذری قهوه تلخ میدادن گفت شما خیلی با کلاسینا یکیشون گفت خدا از


دهنت بشنوه :)


پ.ن2: ساعت امشب رفت عقب و من دوست دارم :) حس خوبیه :)


پ.ن3: دیشب خونه "ف" اینا که خوابیدم شب بچه "خ" هی گریه میکرد منم همینجوری باموهای شاخ شده


رفتم بالا سرش دیدم داره سکسکه میکنه گفتم بهترین فرصته انابل درونم رو نشون بدم :) هیچی موهامو


عجق وجق بود بیشتر عجق وجق کردم نصف صورتمم پوشندم رفتم بالا سر بچه نوزاد دوماهه شروع به


حرف زدن :)) هاهاها :) اخه میگن بترسونی سکسکه طرف بند میاد اما نیومد فقط عاقل اندر سفیه نگاهم کرد.


:/ حتی نترسید :/ فقط پوکر نگام کرد که یعنی این چه حرکاتیه خجالت بکش و سکسکه بعدی ... :)


پ.ن4:نمیدونم چرا حس میکنم پ.ن که مینویسم ارزش اون متن اصلی کمرنگ می شه :/


پ.ن5: این محرم هرچی که برام نداشت کلی خاطره داشت :)




  • نار تی تی
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷

فرشته مذکـر

 

گم گم بودیـم...


یهو اون وسط پیدا شدی و راهو نشون دادی...


"ک" گفت اوف فرشته نجات این !


گفتم اره فک کنم الان بریم برگردیم نیــست :)


# شخصیت چیز خوبیست#

# ادب چیز بهتریست#

#کمک به دیگران نیز#


  • نار تی تی
  • پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷

مایـیـم و ییلاق دلبر







و همه مشغول رفتن به ابشار "..." و چشمه "..." و دره "...".

ولی من قراره بمونم ویلا و درس بخونم :/

یعنی الانم همه تو شوکن ولی این میزان از سنگینی رو برای هواخوری که نیاوردم

برن خب :)

مامانم میگه خطر داره ولی واقعا چه خطری میتونن مردم یه روستا داشته باشن؟

به خدا از همه کم خطر تر همینان 

"ز" داره غر میزنه پاشو بریم بگردیم... این همه راه اومدیم مثلا.

من دارم فقط میخندم بهشون.

الانم بابام اومد گفت پاشو بیا و اینا :)

منم گفتم کل ویلا دزدگیر داره اتفاقی نمی افته :/

چرا نمیرن؟؟ تا اون ویک ویکو ها هستن نمیشه درسی خوند.

برن قشنگ میرم تو تراس به جای چپیدن تو اتاق...

بریـــن دیگـه :/

ولی خب از خوردن کباب داغ و تازه محروم میشم با نرفتن اما عیبی نداره.

خدا حفظ کنه پنیر و گوجه و خیار رو :))



شاهکار "ز" رو دست من بیچاره وقت خواب و بیدار :/

پاک نمیشه :/

الانم داره دوباره غر میزنه...تهدید من باب اون یکی دستم :)

ولی من تسلیم نمییشمم :)

به امــــید شروع کار و بار با رفتن این بزرگورااان :)


#هـــعی#



  • نار تی تی
  • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

سوتی (1)

 

انتراک نیم ساعته  کلاس بود (وسط یه کلاس ریاضی چهارساعته_سال سوم دبیرستان_من و


دوتا از دوستام در منزل جناب استاد :/ ) رفتیم از مغازه کنار خونه جناب "ب" چیپس و پفک بخریم و نوش


جان کنــیم...من باب نیاوردن غذایی که مناسب حال و احوال شکم های گرسنه مان در ساعت 9 شب باشد :/


اوریدم و زدیم و خوردیم که یکهو در باز شد و چهره ی بشاش استاد نمایان :)


"م" ته مانده پفک را خواست سریع بیاندازد توی سطل اشغال زیر پای من!


(من باب سیری بیش از حد و رعایت ادب در مقابل استاد :/ )


که من سریع گفتم :


_اع اع ننداز...میدیم تهشو به اقای "ب" !


و کلاسی که سه ثانیه در سکوت فرو رفت...


و "م" که همانطور که خم شده بود تا ان را توی سطل بیاندازد روی زمین ولو شد و پخ خنده اش موتور من


در شوک و "ر" را هم روشن کرد.چهره پوکر استاد هم نتوانسته بود مارا از قهقه بیاندازد.


هرچه سعی میشد من باب جلوگیری از نخندیدن نشد !


هرسه مشغول بودیم و من در ان بین هی عذر خواهی می کردم و منظوری نداشتم را بلغور میکردم.


که استاد گرامی :/ پشت به ما روی تخته یادداشت کرد:


اشغال های خود را جلوی کی بندازیم؟!

1( سگ    2( گربه     3( سطل زباله    4( استــــــــــــــاد


و کلاسی که ان شب دیگر کلاس نشد.


خنده ی محو جناب "ب" و مکث هایش وسط تدریس هم جذاب بود.


"م" ولو در کف کلاس به شکم جذاب تر...


"ر" سرخ شده بدتر...


من هم که جایی در افق محو...با دهانی که نمیشد بسته باشد :)




#ای ای ای#


# کجای "ب" که یادت بخیر :) #


# و سوتی که هر وقت یادشون می اومد یک دقیقه کامل مثل روز اول بهش میخندیدند و میخندیدم :) #




  • نار تی تی
  • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷
زنــدگـی اتفاق نادریــســت !

که برای بــعــضی از زنــده ها می افتد !